رمان بسیار زیبای امشب ... - صفحه 9
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 9 از 28 نخستنخست ... 567891011121319 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 274

موضوع: رمان بسیار زیبای امشب ...

  1. Top | #1

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Posticon (5) رمان بسیار زیبای امشب ...

    رمان
    امشب ...

    اثر خانم سیمین شیر دل

    چاپ چهارم نشر البرز
     

  2. 6 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  3. Top | #81

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    چون جوابی نداری که بدی.
    می دونی آقای معین. من از آدمهای متلک گو بیزارم.
    منم از آدمهای دورو بیزارم.
    پیشخدمت نزدیک شد و قهوه و کیک را روی میز گذاشت. با دور شدن او گفتم: اون آدم دو رویی که می گید ممکنه به منم معرفی کنید؟
    آروم گفت: اون پسره کی بود؟
    تمام ذهنت پر شده از این سوال؟
    آره . پس تو می دونی چقدر عذاب می کشم و به عمد کاری می کنی تا بیشتر داغون بشم.
    وقتی می بینم قضاوت نادرست می کنی دوست دارم رنجت بدم.
    لبخند تلخی زد و گفت: من چقدر بدبختم! دلبسته کسی شدم که دوست داره رنجم بده. تو خیلی سنگدلی.
    در رابطه با تو سنگدلم. چون خودم رو بی گناه می دونم.
    چند روزه می بینم آدم دیگه ای شدی . بعد سوار یه ماشین غریبه می شی.اونم با... بهتره بقیه اش رو نگم...
    جواب سوالاتم فقط یک کلمه است. چه اتفاقی افتاده؟
    هیچ اتفاقی نیفتاده . فقط تصمیم گرفتم خودم باشم و تو رو فراموش کنم.
    برای فراموش کردن من سوار اون ماشین شدی؟
    چرا من رو تعقیب کردی؟
    نمی خواستم تعقیب کنم. خوب می دونی من چه ساعتی بیرون می ام.ناخواسته این اتفاق افتاد.
    اون پسر حسام بود.
    لحظه ای فکر کرد و گفت: با اون دوست بودی؟
    خیلی وقت پیش . اون روز هم تصادفی دیدمش.
    چرا به من نگفتی؟
    راجع به آشنایی ام با حسام؟
    به صندلی تکیه داد و گفت: چرا فکر کردم تو با بقیه فرق داری؟
    شانه هایم را بی تفاوت بالا انداختم و گفتم: نمی دونم !این تصور خودت بوده.
    پویا با عصبانیت بلند شد و گفت: دیگه حرفی نمونده. خدا نگه دار.
    بلندتر از حد معمول گفتم: بشین . هنوز حرفم تموم نشده.
    خیلی مایلی راجع به گذشته ات حرف بزنی.
    خوب آره. تو باید همه چی رو بدونی. بعد بری. این حق توست.
    اشتباه کردم. دست از سرم بردار.
    امکان نداره . باید به حرفام گوش کنی.
    من علاقه ای به گذشته تو تجدید خاطراتت ندارم. بهتره یه احمق دیگه پیدا کنی . و مقداری پول روی میز گذاشت و بیرون رفت.
    به دنبالش رفتم. کنار اتومبیل ایستادم . پویا در حال باز کردن در بود.

     

  4. 8 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  5. Top | #82

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    گفتم: پس دوست داشتن و علاقه شما به همین جا ختم شد. در مورد دختر مورد علاقه ات هم گذشت معنایی نداره.
    نه نداره! چون تو اگه روراست بودی همون روز خواستگاری مطرح می کردی.
    درسته. حق با توست. نمی دونستم باید بگم حسام پسر عموی خوب من که از بچگی با هم بزرگ شدیم و اون قدر صمیمی هستیم که مثل خواهر و برادر همدیگر رو می بوسیم . نمی خواهیم بزرگ بشیم و یا با کلمه نامحرم احساس ناخوشایندی غیر از اینکه هستیم پیدا کنیم. حتی گوشزد بزرگ تر ها هم باعث نشد تا ما صمیمیتمون رو کنار بذاریم.
    اما در مورد شما آقای پویا معین. دیگه حق نداری از من به هیچ عنوان و بهانه ای بازجویی کنید.
    پویا با خشم گفت: من بازجو نیستم . اما تو با حرفات من رو دست انداختی تا تصور دیگه ای از تو داشته باشم.
    می خواستم ادبت کنم تا عشق و عاشقی از یادت بره.
    در نیمه باز را محکم به هم زد و گفت: اگه فکر می کنی با این کارها دست از سرت برمی دارم اشتباه کردی.
    تا چند دقیقه پیش که موفق شدم قانعت کنم.
    تو فکر می کنی من با حرفای تو خام شدم... مطئن باش تا شب به نتیجه دیگه ای می رسیدم.
    تو میخواهی بگی تافته جدا بافته ای . در حالی که این طور نیست.در نهایت تو یک مرد ایرانی هستی با تعصب و بی گذشت.
    و تو یک دختر ایرانی لجباز و یکدنده که خیلی راحت مردی مثل من رو روی انگشتش می رقصونه
    دست کم تحمل شکست رو داشته باش.
    تحمل شکست رو ندارم و تا آخرش هستم.
    بی خداحافظی از پویا دور شدم. فاصله به اندازه کیلومترها و نزدیک به اندازه یک نفس. نفسی کوتاه برای زنده ماندن و لمس عشق تا دم مرگ...


     

  6. 10 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  7. Top | #83

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    موقع شام تنها زمانی بود که خانواده دور هم جمع بودیم و هر کس صحبت و یا مشکلی داشت آن را مطرح میکرد.
    رو به پدرم گفتم: پدر امکانش هست خونه رو عوض کنیم؟
    امکان همه چیز هست. اما تا به حال به این مسئله جدی فکر نکردیم.
    یعنی موردی پیش نیومده که بخواهیم خونه به این خوبی رو بفروشیم.
    بهنام گفت: حق با پدره.مگه این خونه چه عیبی داره که عوضش کنیم؟
    گفتم: چه اشکالی داره بعد از سالها از اینجا بریم یا... اینجا رو اجاره بدیم و خودمون جای دیگه ای رو رهن کنیم.
    پدر گفت : اگه همگی موافق باشید من حرفی ندارم.
    بهنام گفت: همگی نه. اگه بیتا بخواد شما حرفی ندارید.
    گفتم: بازم که حسودی کردی. اون هم این قدر علنی .
    مادر گفت: حرف بیتا در حد پیشنهاده و نظر همه در این مورد شرطه.
    بهنام گفت: مامان شما موافقید؟
    سوال سختی کردی . راستش هم آره و هم نه.
    پدر گفت: دست کم تا عید امسال همگی راجع به این مسئله فکر می کنیم و اگر خدا بخواد تصمیم جدی میگیریم.
    بهنام با لجاجت گفت: نظر من عوض نمی شه. این خونه بهترین خونه است. و با لبخند به من نگاه کرد.
    وقت آن بود تا دهن کجی به بهنام بکنم تا دلم خنک شود . مادر با دیدن قیافه من با خنده گفت: شما کی میخواین بزرگ بشین؟
    بهنام گفت: آدم خل و چل که بزرگ نمی شه. چون مفهوم هیچی رو نمی دونه تا غصه بخوره. بنابر این به همون شکل که هست باقی میمونه.
    چه تز قشنگی بیرون دادی.چرا برای پایان نامه ات از این ایده استفاده نکردی تا انقلاب به پا کنی.
    پدر گفت: بلند شید میز رو جمع کنید که مادرتون خسته است. به جای جر و بحث هم ظرفها رو بشورید تا سرتون گرم بشه.
    همیشه یا مادر به بحث ما خاتمه می داد یا پدر و این بار با تنبه شستن ظرفها همراه بود.

     

  8. 8 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  9. Top | #84

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    جمعه سر وقت تعیین شده کتی و فرزانه رسیدند و به فاصله چند دقیقه حسام هم آمد. با دیدن حسام بدون هیچ تصمیم قبلی با او دست دادم و به جای روبوسی دست روی لبم گذاشتم و به گونه اش چسباندم.
    حسام با خنده گفت: ببنم خبریه؟
    شاید خبری باشه. از الان دارم تمرین می کنم.
    فرزانه اتومبیلش را پارک کرد تا همگی با حسام برویم.
    طبق برنامه حسام و کتی رو با دادن موضوعی به بحث کشاندم. ابتدا راجع به رشته تحصیلی حسام ، بعد راجع به موسیقی و بعد راجع به عرفان و شعر.
    کتی محال بود زیر بار حرف کسی برود و همیشه روی حرف خودش پافشاری می کرد. حسام هم با لجاجت و برای اینکه کم نیاورد از کتی و عقایدش انتقاد می کرد.
    بهنام گفت: تو چقد بحث می کنی.حیف این هوای کوهستان نیست که فک خودت رو خسته میکنی؟
    حسام وبهنام از ما فاصله گرفتند. رو به کتی گفتم: حسام رو چه جوری ارزیابی کردی؟
    از چه لحاظ؟
    حیا ت خلوت حسام رو دیدی؟
    آره پر از شیشه خرده است.
    اما حسام خیلی پسر خوب و روراستیه.
    من که نگفتم بده. حسام می تونه شیشه خرده ها رو جمع کنه و بریزه دور . فقط باید کمی تمرین کنه.
    ساعت چهار از هم جدا شدیم. حسام ایمیل کتی رو گرفت تا بحث خودشون رو از اون طریق ادامه بدن.
    شب تب و لرز کردم . با وجود خوردن قرص و شربت از التهابم چیزی کم نشد . صبح مادر به عمو جان اطلاع داد نمیتوانم
    سر کار بروم. ظهر کاسه ای سوپ خوردم و بعد از ظهر همراه مادر به دکتر مراجعه کردم و با کیسه ای دارو به خونه برگشتم.
    امکان آنکه صبح سر کار بوم نبود. عمو جان تماس گرفت و گفت: تا هر زمانی که می خواهم استراحت
    کنم و نگران چیزی نباشم. حسن داشتن عموی مدیر در این گونه مواقع بود.
    سه روز در خانه بودم. کلاسای ورزشم را یکی از همکارانم اداره میکرد. کنار شومینه نشستم با چند کتاب نخوانده. فرصت خوبی بود استراحت کنم تا تلافی مدتی را که در هیاهو و تنش گذرانده بودم در بیاورم. بعد از ظهر مادر حمام بود که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم: بفر مایید.
    با شنیدن صدای آن طرف گر گرفتم و گرمم شد. انگار حرارتی مستقیم بر من تابیده شد. جواب سلامش را دادم.
    نگرانت شدم. چند روزه که نمی بینمت . محل کارت تماس گرفتم. نبودی. اتفاقی افتاده؟
    نفس بلندی کشیدم و گفتم: قرار بود شما من رو تعقیب نکنین . نکنه یادتون رفته؟
    یادمه . اما قرارمون به عنوان خواستگار بود نه نگرانی همسایه برای همسایه محترمی چون شما.
    ممنون که به یاد همسایه های خودتون هستید . سوالی داشتم؟
    بفرمایید؟

     

  10. 10 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  11. Top | #85

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    شما تو محل قدیمتون هم جویای حال دخترای همسایه بودید و جزو سوابقون به حساب می آد؟
    تو محل قدیم ما همه پسر داشتن . هیچ کس دختر نداشت. منم بنا به عادت حال همه شون رو جویا می شدم.
    نگران من نباشید... سرما خوردم و در حال استراحتم.
    فکر می کنم اثر گردش روز جمعه است.
    منم فکر میکنم شما شبها نمی خوابید تا تمام اتفاقات رو زیر نظر داشته باشین.
    درست حدس زدی.مدتی میشه که خواب از من فرار کرده. در ضمن حسام رو دیدم.
    مشخص بود که رفتار من با حسام رو گوشزد میکرد. گفتم: چشمتون روشن.
    می دونی بیتا. وقتی این چند روز ندیدمت مطمئن شدم دارم جوابم رو می گیرم.
    قرار بود شما به عنوان همسایه جویای حالم باشید.
    متأسفانه قول و قرارم یادم رفت. فکر کنم دچار فراموشی شدم. راستی دونه های برف رو دیدی؟
    نه خواب بودم.
    می تونی بیای دم پنجره و تماشا کنی؟
    از کنار شومینه بلند شدم و پنجره را باز کردم و بنا به عادت دستم را بیرون گرفتم تا دونه های برف رو لمس کنم.
    برو تو. می ترسم حالت بدتر بشه.
    نگاهی به تراس خانه انداختم و پویا را روی تراس دیدم. پنجره را بستم .
    صدایش در گوشی پیچید. خیلی دلم برات تنگ شده بود. برف بهانه ای شد تا ببینمت.
    شما هم برید تو . چون ممکنه شبیه آدم برفی بشی.
    تا تو خوب نشی من همین جا می مونم.
    من خوبم و احتیاجی نیست فداکاری کنین.
    به امید دیدار.
    خداحافظ.
    با شنیدن صدای پویا سبک شدم و انگار نصف تبم رو بیرون ریختم. راه نفسم باز شد و علائم خوبی در وجودم پدیدار شد. شاید دلیل بدتر شدن حالم ندیدن پویا بود.
    شب به اتاق بهنام رفتم. در حال مرتب کردن لباسهایش بود.
    چه عجب . راه گم کردی یا اومدی منم سرما بدی و بری؟
    سرما که در تو کار ساز نیست . اگه وبا هم بیاد تو آسیب ناپذیری.
    اگه تویی که خوب بلدی سرما و هر چی بدبختیه دیگه رو بندازی تو جون من.
    امشب می خوام مهربون باشم.
    لابد کارت یه جایی گیره؟
    می تونی این طور فکر کنی.
    بگو . می شنوم.
    راجع به پویا معین.
    به به ! لابد بحث جالبی خواهد شد. بازم خبریه؟
    خبر که نه. اما بی خبرم نیستم. تو راجع به اون چی می دونی؟
    روی تنها مبل اتاقش که پر از لبای بود به زحمت جایی باز کرد و نشست.
    گفت: راجع به پویا معین... اگه راستش رو بخوای حرف زیاده. دلیلشم روشنه. اون طور که شنیدم اسمش برای عده ای با ترس همراهه . بدترین و مشکل ترین پرونده ها زیر دستش می ره و کارشم حرف نداره. محاله از عهده کاری بر نیاد. باهوش و نترسه . دو خصلت که باید یک پلیس داشته باشه.
    خیلی تند رفتی . تمام اینها در مورد پویا معین صدق میکنه؟
    خوشبختانه و یا بدبختانه بله.
    چرا متأسفانه؟
    از نظر ازدواج و زندگی با همچین آدمی باید خیلی شجاع باشی تا بتونی با اون کنار بیای. صداقت و درستی تو کارت باشه و گرنه دستت رو می شه و مهم تر از همه عاشق باشی تا بتونی تحملش کنی.

     

  12. 9 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  13. Top | #86

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    حساب پویا از مردهای دیگه جداست. چون اگه صادق نباشی می فهمه. دروغ بگی و عاشقش نباشی زجر میکشی و اونم عذاب میدی و زندگی برای هر دو سخت می شه.
    با خودم فکر کردم لابد پویا دستگاه دروغ سنج داره و من هیچ وقت نمی تونم مثل زنهای دوروبرم که گاهی به همسرانشان دروغهای کوچکی میگن باشم.
    مثلا به جای خرید با دوستم برم قهوه بخورم و یا به جای رفتن به خونه مادر به فروشگاه و یا فال قهوه بروم.در حالی که اغلب زنها احتیاجی به این دروغها ندارن. ولی نوعی هیجان کاذب برای گفتن دروغ به همسرانشان دارند.
    مثلا فرزانه د ر مورد مادرش می گوید که علاقه و عادت غریبی برای گرفتن فال داره و پدرش چندان موافق این موضوع نیست . اما مخالف هم نیست. به همین دلیل مادر فرزانه مخفیانه می رود ومی گوید چرا به پدرت بگم که نق بزند و بگوید پولهای من رو تو جوی می ریزی.
    صدای بهنام مرا از افکارم بیرون آورد . به چی فکر می کنی؟
    به همه چی.
    تو الان فقط به آینده و زندگی با پویا فکر کنی. خیلی از مردها تحصیل کرده و اتو کشیدن . خیلیها هم مثل من صبح مرتب می رن شرکت شب هم با لباسهای عجیب و غریب می رن تفریح. بعضیها هم مثل جناب معین هم خوش قیافه هستن و خوش لباس و هم با ابهت. اما هیچ کدوم اینها به درد تو نمی خوره. در حال حاضر تو فقط باید ببینی می تونی با این جور مرد بسازی و زندگی کنی.
    با مردی که هر روز با چند جنازه سر و کار داره و همیشه اسلحه داره و شایدم خیلی سنگدل باشه.شرایط غریبیه..
    نمی دونم می تونم یا نه.
    پس تو با کارش مشکل داری؟
    آره. مشکل دارم. همیشه باید تو ترس و وحشت به سر ببرم.
    او اون قدر شجاع هست که بتونه از زن و زندگیش محافظت کنه.
    از خودش چی؟
    اونم با خدا ، مگه افراد عادی ممکن نیست بر اثر بیماری و یا هزار حادثه دیگه جون خودشون رو از دست بدن.
    این دست من و تو نیست که بخواهیم پیش بینی کنیم. در ضمن فکر نکن ماست گیر آوردی . تو تصمیم خودت رو گرفتی و فقط من رو سر کار گذاشتی.
    نه به جان تو.
    جون خودت . چشمات داره داد میزنه که در مغزت چی خبره.
    مرسی از مشاوره ای که انجام دادی.
    قابلی نداشت. به جای مرسی هم تو فرهنگستان لغت متشکرم و ممنون رو جایگزین کردن.
    با تمسخر گفتم: می دونی که فرانسه و فارسی رو قاطی می کنم و به هر دو به یک اندازه تسلط دارم.
    وقتی همسر سروان معین شدی هم فارسی یادت می ره هم فرانسه. در مورد تو نباید کوتاهی کنه.
    نهایت بدجنسی خودت رو با این حرف نشون دادی.
    بیرون آمدم و به اتاقم رفتم. تا اندازه ای که می خواستم از بهنام حرف کشیدم. حالا نوبت پدر و مادر بود تا سر فرصت با آنها صحبت کنم.
    صبح مادر با دیدن من در رختخواب گفت: بیتا مگر قرار نبود امروز بری سرکار؟
    غلتی زدم و گفتم: شاید مرخصیم رو تمدید کردم.
    تمدید کنی یا استعفا بدی؟

     

  14. 11 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  15. Top | #87

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    وقتی سکوت مرا دید گفت: امروز کلاس دارم. ولی زود برمی گردم تا با هم حرف بزنیم.
    باشه منتظرم.
    با خروج مادر از رختخواب بیرون آمدم . نگاهی به کوچه انداختم و از دیدن لایه نازک برف که روی بام خانه ها نشسته بود به هیجان آمدم . درخت نخل زیبا تر از همیشه نگاهم می کرد.
    ساعتی بعد تلفن زنگ زد. حدس زدم پویا باشد. اما کتی بود و جویای حالم شد. به آشپزخانه رفتم تا غذایی تدارک ببینم و مادر را خوشحال کنم. قابلمه روی اجاق خبر از ناهاری خوشمزه با دستپخت مادر را می داد . با صدای دوباره تلفن به اتاق برگشتم. لابد فرزانه بود. نخواسته از کتی عقب بماند و می خواهد حالم را بپرسد.
    اما صدای آن سوی خط لبخندی بر پهنای صورتم نشاند. خدا رو شکر که تلفنهای ایران تصویری نبود و گرنه آبرویم می رفت. جواب سلامش را دادم. گفت: چرا سر کار نرفتی. نکنه حالت بدتر شده؟
    عمو جان اجازه دادن تا هر وقت که می خوام از مرخصی ام استفاده کنم.
    یادم باشه سر فرصت از عمو جان تشکر کنم.
    شما چرا تشکر کنی؟
    چون همه عالم و آدم فهمیدن که من می خوام ازدواج کنم. دست به دست هم دادن تا شرایط رو مهیا کنن.
    امیدوارم با اون دختر خوشبخت به آرزوهاتون برسین. ولی نمی دونم چه ربطی به عموی بنده داره؟
    چون اون دختر خوشبخت برادرزاده آقای ارجمند مدیر آژانسه.
    شما بیش از حد غیر منطقی و خود خواهانه حرف می زنین و توجهی به خواسته من ندارید. اگر بدونم منظور شما من هستم الان می رم سر کار تا از خیال پردازی دست بردارید.
    کسی که تهدید می کنه احتمال اینکه دست به اون عمل بزنه کمه.
    کمه یا احتمالش زیاده؟
    از نظر فرضیه پلیسی کمه.
    بهتره شما به دنبال فرضیه های جدید باشید و اجازه بدید منم استراحت کنم.
    ما می تونیم با یه پرچم سفید به جنگ خودمون پایان بدیم.
    صلحی در کار نیست. به فکر ادامه جنگ باشید.

     

  16. 9 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  17. Top | #88

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    اگه تا شب هم سر به سرم بذاری گوش می کنم. چون احتیاج دارم صدات رو بشنوم. در ضمن پنجشنبه قراره خدمت برسیم.
    با حیرت گفتم: با اجازه کی؟
    با اجازه خودم.
    سر به سرم نذار . من هیچ قولی به شما ندادم که بدون مقدمه برنامه ریزی می کنی.
    خیله خوب. سر به سرت نمی گذارم. بعد از ظهر اجازه بگیر تا یک ساعتی همدیگر رو ببینم.
    در حال حاضر کسی خونه نیست... گمان نمیکنم اجازه بدن.
    خودم با پدرت تماس می گیرم کسب اجازه می کنم.
    من تعجب می کنم. با وجود حرفهای اون روز و قولی که دادید بازم پیگیر هستید؟
    حرفهای اون روزت از عصبانیت بیش از حد بود و منم قول دادم تا زمانی که خودت نخوای سراغت رو نگیرم.
    می تونم بپرسم من کی به شما پیغام دادم که خودم خبر ندارم؟
    با نرفتن سر کار پیغامی گویا و واضح دادی.
    گفتم سر به سرم نذار . من فقط بیمارم.
    بیماری روحی به خاطر ندیدن من... امروز حالت بهتر خواهد شد.
    خیلی...
    خیلی چی؟
    خودت بهتر میدونی.
    ساعت هفت می آم دنبالت. خداحافظ.
    با قطع تماس. از این همه اصرار و پافشاری پویا برای رسیدن به خواسته اش به خنده افتادم. با حرف و بهانه هایم بیشتر به اشتیاقش دامن می زدم.
    البته پویا هر چه گفت واقعیت داشت و به احساس من نسبت به خودش آگافه بود.. فقط میخواست من را از دنده چپی که به آن گرفتار شده بودم رها کند.
    تمام وسایلی را که برای قرار بعد ازظهر لازم داشتم با دقت انتخاب کردم. آرایش ملایمی کردم تا اندازه ای که علایم بیماری را از چهره ام دور کند.
    ابتدا پویا به دیدن پدر آمد. ترجیح دادم پایین نروم تا راحت با او حرف بزند. بعد از نیم ساعت مادر صدایم کرد.و پایین رفتم. پویا با دیدنم با احترام از جا بلند شد. تعارف کردم تا بنشیند.
    پدر گفت: بیتا جان ، می تونی با آقای معین ساعتی بیرون برید. این رو هم اضافه کنم که این آخرین ملاقات و صحبت شما با یکدیگره. بنابراین بهتره سنگهاتون رو با هم وا بکنید تا ما هم تکلیفمون رو بدونیم.

     

  18. 8 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  19. Top | #89

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    تشکر کردم. پویا دوباره اجازه خواست و از مادر هم تشکر کرد و با هم از در بیرون آمدیم. در حالی که در اتومبیل را باز میکرد گفت: هوا خیلی سرده. لباس گرم پوشیدی؟
    به نظرت کافی نیست؟
    نگاهی به سر تا پایم کرد و گفت: به نظر کافیه. نمی خوام به جای رستوران ببرمت درمانگاه.
    بعد از چند روز خانه نشینی دیدن خیابانها و آدمهایی که روی برفها ی آب شده در رفت و آمد بودند دیدنی بود.
    پویا گفت: دوست داری کجا بریم؟
    فرقی نمی کنه. هر جا مایلی برو.
    طبیعیه که فرقی برات نداشته باشه.
    چرا؟
    چون با منی.
    تصورات زیبایی داری.
    تصور نیست. تو پیش منی و این رویا امروز به حقیقت پیوسته.
    مرسی... نه ممنون از احساس بی ریای شما.
    مرسی نه ممنون چی بود؟
    بهنام دیشب تذکر داد تا فارسی حرف بزنم. چون ممکنه در آینده نزدیک فارسی حرف زدنم را فراموش کنم.
    شوخی می کرد یا جدی می گفت؟
    جدی می گفت. بهنام عقیده داره بعد از ازدواج با تو همه چی رو از یادم خواهم برد.
    چرا این حرف رو زد؟
    فکر می کنم می خواست با حرفاش من رو تنبیه کنه.
    متأسفانه من خواهر ندارم که بدونم اگه من جای بهنام بودم چطور با او رفتار می کردم.
    رابطه شما با برادرتون چطوره؟
    عالیه. پدرام خیلی خونسرد و آرومه و ... مظلوم.
    به کی رفته؟
    به پدر خدا بیامرزم.
    و شما به کی شبیه هستید؟
    به هیچ کس . من به خودم رفتم.
    خودتون چه جوری هستید؟
    نباید آدم بدی باشم. این رو اطرافیانم می گن. به نظر تو من چطور آدمی هستم؟
    به نظرم در حال حاضر فقط یک خواستگار عجول .
    و تو؟
    منم گرفتار خواستگاری عجول هستم که نمی دونم عاقبتش چی می شه.
    بهتر بود می گفتی عاشق عجول... و آینده رو چطور پیش بینی میکنی؟
    قابل پیش بینی نیست.
    اما من برات پیش بینی میکنم. آینده متعلق به من و توست. با همه خوب و بدش کنار می آییم و زندگی می کنیم.
    زندگی سراسر عشق و محبت ،نه سرد و یخ زده. حتی اگر به قطب جنوب هم سفر کنیم با حرارت عشقمون برفها رو آب میکنیم.
    فکر میکنی می شه تا آخر عمر عاشقانه زندگی کرد؟
    چرا فکر می کنی نمی شه؟

     

  20. 8 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  21. Top | #90

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان بسیار زیبای امشب ...

    به نظرم همه عشقها در نهایت خسته کننده و یکنواخت می شن. بعد ها عشق و عاشقی نقطه دوری از زندگی مشترک قرار می گیرد .
    اغلب مردها خیلی زود فراموش می کنن عاشق و بیقرار همسرانشو ن بودن. چون بهانه های زیادی برای کنار گذاشتن گذشته ها خواهند داشت.
    اگه مرد اون قدر عاشق باشه و زن هم به همون اندازه و شایدم بیشتر، امکان نداره چیزی از محبتشون کم بشه.
    مگر اینکه زن خودش رو درگیر زندگی کنه و همسرش رو فراموش کنه. خیلی از زنها بعد از ازدواج فقط به فکر بچه دار شدن و بزرگ کردن اون ها هستند. پختن غذای خوشمزه و کار خونه رو هنر زندگی می دونن. شاید یک گوشه زندگی این باشه و لی به طور حتم تمام زندگی نیست.
    تمام زندگی چیه؟
    سراسر زندگی محبت و عشق و نیاز است. من به اندازه کافی تو محل کارم پوچی و حماقت آدمها رو میبینم.
    وقتی به خونه می آم برای گرمای بی ریای اون جا دلتنگم تا بتونم نفرت آدمایی رو که از صبح تا شب با اونها سروکار دارم دور بریزم.
    و من وقتی سر کار نرم می تونم تو خونه باشم و به انتظار تو بمونم.
    پویا پا روی ترمز زد و وسط خیابان ایستاد. با صدای بوق اتو مبیل پشت سر گفتم: ممکنه تصادف کنی.
    دوباره تکرار کن؟
    تو که جواب من رو میدونستی. و با التماس گفتم: ممکنه حرکت کنی گوشم درد گرفت.
    پویا راه افتاد و گفت: بله قشنگی گفتی که گوش فلک رو کر کرد.
    اگه جواب من نه بود چرا الان اینجا و با تو هستم؟
    برای اینکه قابل پیش بینی نیستی. از ساعتی که راه افتادیم منتظر بودم باز بحث کنی و لجاجت به خرج بدی .
    کار نکردن من این قدر برات مهمه؟
    نفس کار مهمه و ارزش داره . واقعیت اینه که امروز با خودم گفتم اگه بازم پافشاری کنی قبول می کنم سر کار بری.
    هر چند برام خیلی سنگین تموم میشه . اما تو با حرفت من رو یه جورایی شرمنده ...
    به میان کلامش رفتم و گفتم : بهتره بقیه اش رو نگی . چون این خواست خودم بود. بی منت و بی حرف.
    اما تو به خاطر من گذشت کردی؟
    اول به خاطر خودم. بعد به خاطر تو. چون منم می خوام زندگی کنم نه جنگ.
    بنابر این پنجشنبه روز خوبی برای مذاکرات دو طرفه است.
    مذاکراتی که من و تو رو غریبه می کنه و سرد و دلگیر.
    چاره ای نیست. اگه همه چی خوب پیش بره شاید فقط... یک ماه دیگه از هم دور باشیم.
    با حیرت گفتم: یک ماه ... خیلی زوده!
    یک ماه خیلی دیره . زودتر از اون یک هفته است . می تونم ترتیب کارها رو بدم.
    اگه پدر و مادر بفهمند از غصه بیمار می شن.
    به خاطر پدر و مادر ت یک ماه فرصت می دم. بیشتر از این امکانش نیست.
    این نظر توست. گمان نکنم راضی بشن.
    تو چی ؟ چقدر فرصت می خوای؟
    اگه به من بود تا ابد. چون دوست ندارم وقتی به زندگی مشترک پا می گذارم تو رو غیر از این ببینم که الان هستی.
    کاش می تونستم تردید هاتو ازت دور کنم . اما در حال حاضر امکانش نیست.
    تردیدهای من فقط تو نیستی . بخش بزرگی از اون مال خودمه... هنوز به خودم شک دارم.
    این طبیعیه. اگه غیر از این بود شک برانگیز بود. بیتا دوست داشتم تو هم بگی یک ماه زمان زیادیه که از هم دور باشیم.
    نمی تونم تظاهر کنم. شرایط من با تو فرق داره.
    باشه قبول. به شرطی که مانع من نشی.
    می تونم سوالی بپرسم؟
    بپرس.
    چرا من رو پسندیدی. اونم برای ازدواج؟

     

  22. 8 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


صفحه 9 از 28 نخستنخست ... 567891011121319 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 139
    آخرين نوشته: 11-20-2013, 01:52 AM
  2. نیسان gtr و لکسوس lfa
    توسط audi در انجمن اتومبیل های خارجی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12-03-2010, 10:44 PM
  3. مجموعه ۳ کتاب الکترونیکی رمان بسیار زیبا و عاشقانه برای موبایل
    توسط onlyzaeri در انجمن کتاب های الکترونیکی موبایل (Ebook)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-30-2010, 10:53 AM
  4. اسکرین سیور بسیار زیبای کوه و دریاچه – ۳D Mountain Lake Screensaver
    توسط onlyzaeri در انجمن دیگر نرم افزارها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-10-2010, 04:58 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •